تبليغاتX
example: دختـــــــــــــــــری از آتـــش
دختـــــــــــــــــری از آتـــش

من برای تو می خونم هنوز از اینور دیوار هر جای گریه که هستی خاطرهاتو نگه دار

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN

خوشحالم

دوشنبه پنجم فروردین 1387-18:39 - آتش

سال نو همگی مبارک

لینک ثابت |

برای تو

پنجشنبه یکم شهریور 1386-19:15 - آتش

یا فتاح

به نام خدای مهربونم..............

سلام...........

سلام به تو.................

به تو که داری حرفهای صد تا یه غاز منو می خونی.............

امیدورام هر جا که هستی دلت پر از شادی باشه...............

شاید از اینکه در خلوتگاهم راهت ندادم............

از من دلگیر باشی..................

بهت حق می دم..............

تو هم به من حق بده.................

حق بده اشتباه کنم......................

حق بده که حالا که دوباره دارم تو مرداب زندگی فرو می رم...................

بخوام تنها باشم........................

اگر می بینی آرومم.................

گله و شکایت نمی کنم..................

از آرامش نیست............................

از اینه که پوستم کلفت شده..................

تو و هیچ کس دیگه نمی تونین کمکم کنین.......................

من باید خودم مبارزه کنم............................

من تنها به یک سنگ صبور احتیاج داشنم................................

و هنوزم دارم...................

من اشتباه کردم.....................

چون تو هیچ وقت نمی تونی نقش سنگ صبور منو بازی کنی...........................

هنوز سنگ صبورم رو پیدا نکردم....................

یه جایی خوندم که.................

درد دل رو نباید به آدمی گقت......................

باید به چیزی گفت که بعد از شنیدن درد دل................

نابود بشه............................

حا لا هم معذرت می خوام.................

از اینکه یه مدت مزاحم بودم........................

می دونی نقش ما تو زندگی هم اون چیزی نیست که من می خوام...............

پس بهتر این بود که هر کدوم حریم خصوصی خودمون رو به دوش بگیریم..........

و راه خودمون رو بریم......................

من و تو در دو جاده متفاوت قدم می گذاریم......................

و چون من عادت کردم در این جور مسایل............

همیشه سنگ زیرین آسیاب باشم................

خواستم که بیشتر از این زجر نکشم......................

اصلا بذار من راحت بگم.............................

تو زندگیت مثل یه پازل میمونه..............

تمام قطعاتش درست سر جای خودشونن....................

فقط یه قطعه فرعی رو کم داری.............

و من باید اون نقش رو بازی می کردم...............

تا بازی زندگیت بی نقص باشه..................

نقش اون قطعه گم شده رو.................

هر کس دیگه ای هم می تونه بازی کنه................

من از قطعه فرعی بودن خسته ام...................

این نقش رو به یکی دیگه بده...............

و من اشتباه کردم.................

تو او قطعه اصلی نبودی....................

که بتونی بازی زندگیه من رو سامان ببخشی...............

هر جا هستی..................

شاد و پیروز باشی................

لینک ثابت |

سلام پری جونم

چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386-18:39 - آتش

پری جونم سلام

خواهر گلم نمی دونم میای اینجا یا نه؟..........

اما من اومدم وبلاگت..........

جایی برای نظر پیدا نکردم........

یه آدری ایمیل بهم بده.........

می خوام بهت میل بدم..................

لینک ثابت |

خواهی نشوی رسوا هم رنگ جماعت شو

یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386-12:24 - آتش

به نام خدای مهربونم...........

خدایا سلام........

خدای مهربونم................

چرا این دنیا انقدر تلخ شده..................................

چرا هیچ طوری نمی شه این دنیا رو شیرین کرد.............

چرا مردم این دنیا فقط بلدند خنجر از پشت بزنن.....................................

خدایا به بزرگی خودت قسم دیگه خسته شدم................

خسته شدم از این همه دورویی.......................

خسته شدم از این همه حرف مفت.......................

حرف های کیلویی که بدون ذره ای فکر پشت سرت ردیف می شوند..................................

حرف هایی که صا حبش نمی دونه با اونا شرفتو.....................

انسانیتتو..............

و تمام عمرتو زیر سوال می بره.............................

اگر گفتن این حرف ها این قدر راحته .....................

پس من چرا نمی تونم مثله بقیه باشم...........................

چرا نمی تونم مثله اونا زندگی کنم........................

خدایا.......................

من خسته ام..................

از این همه ریا.................................

از اینکه من همیشه باید بشنوم و ساکت باشم..............................

خدایا ......................

این حرفها خواب شب رو از من ربوده.......................................

من دارم زیر فشار این حرف ها له می شم.............................

خدایا ..............................

خسته شدم از این زندگی............................

چرا هیچ کس حرف منو نمی فهمه........................

چرا هیچ کس نمی خواد قبول کنه که منم این وسط آدمم..............................

آخه دردهایی که تو زندگی می کشم کمه؟؟؟؟..........................

کمه که از چهار تا دوست هم باید بکشم.........................

خدایا .................................

خسته شدم از این زندگی که نکبت سر تا سرش رو گرفته..........................

من و خانوادم تا کی باید تو این نکبت...................

نکبتی که اطرفیان تو زندگیمون ریختن دست و پا بزنیم................................

خدایا..................

تا کی باید بسوزیم و بسازیم....................

همیشه شنیدم که می گن خدا جای حق نشسته.......................

پس چرا کاری نمی کنی....................

جواب این سالهای عمر ما رو کی می دهد....................................

خدایا من خسته شدم.....................

کاسه صبرم لبریز......................

خدایا من تا کفر یک قدم فاصله دارم.......................

چرا راحتم نمی کنی........................

چرا تموم نمی کنی این عذاب رو.......................

این امتحان رو..........................

خدایا من تو این امتحان.................

از پا در اومدم...................

من دیگه نمی کشم............................

خــــــــــــــــــــــــــــدایا.................................

تموم کن این همه زجر رو.............................

نا چه حد راضی به عذاب بنده ات هستی؟>.......................

من دارم به کدوم گناه این همه جواب پس میدم......................................

خسته شدم.....................

من رو ببر...............................................

من دیگه بریدم..............................

تمومش کن............................................................

....................

..........

....

..

.

لینک ثابت |

....

چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386-19:23 - آتش

به نام خدای مهربونم.......

سلام......

نمی دونم چرا هر وقت دلم بین دستهای آهنی اطرافیان فشرده می شه......

دلم هوای حرف زدن می کنه........

از اینکه این همه مدت نیومدم....

حسابی خجالت زدم..............

اما بازم مثله همیشه می دونم بهترین سنگ صبورها رو اینجا دارم.........

چقدر دلم گرفته...........

مدتهاست که اینقدر دلگیر نشده بودم.............

اما حالا دوباره نفسهام سنگین شده...............

هوای چشمام بد بارونیه.........

اما هنوزم مثله قدیما.................

دلیلی برای اشک ریختن ندارم...............

و می بینم که هنوزم می تونم از ریزش اشکهام جلوگیری کنم.........

واقعا خسته شدم...............

از این همه تلاش.............

از اینکه نمی تونم حتی یه ذره از دنیای اطرافم رو تغییر بدم...........

از اینکه همیشه من باید خودم رو به خاطر دیگران تغییر بدم..............

از اینکه همه میگن............

می خوان کمکم کنن..................

اما انگار که حرفهای من رو نمی شنوند................

خدای من چرا؟؟؟....................

چرا هیچ وقت هیچ کس به فکر من نیست.................

من دیگه خسته شدم بس که چشام بارونیه........

پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه.......

من دیگه بسه برام تحمل این همه غم..........

بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم............

نمیخوام دربه در پیچ و خم این جاده شم.......

واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم.........

یا یه موجود کم و خالی و پر افاده شم.......

وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم...........

لینک ثابت |

چهارشنبه بیستم دی 1385-10:21 - آتش

به نام مزدای پاک

به نام خدای مهربونم......................

شادم که در شرار نگاه تو می سوزم.......

شادم که در خیال تو می گریم......

شادم که بعد از وصل تو باز اینسان........

در عشق بی زوال تو می گریم........

پنداشتی که چون ز تو بگسستم......

دیگر مرا خیال تو در سر نیست...............

اما چی گویمت که جز این آتش.......

بر جان من شراره ای دیگر نیست..............

شب ها چو در کناره نخلستان.....

کارون ز رنج خود به خروش آید........

فریادهای حسرت من گویی.............

از موج های خسته به گوش آید..............

شب لحظه ای به ساحل او بنشین..............

تا رنج آشکار مرا بینی...................

شب لحظه ای به سایه خود بنگر..............

تا روح بی قرار مرا بینی..................

لینک ثابت |

جمعه سوم آذر 1385-12:11 - آتش

 

 

به نام مزدای پاک

به نام خدای مهربونم............

سلام...............

این بار دوباره زود برگشتم.....................

چون دلم بدجوری گرفته..................

از خودم لجم گرفته.....................

از اینکه این همه مدت نبودم.................

از اینکه اون یکی دو باری که اومدم........................

کامنت ها رو چک کردم...............

اونقدر درگیر بودم که به دوستانم سر نزدم.........................

به پریسای عزیزم....................

امشب که رقتم تو وبلاگش.....................

دیدم نوشته خدانگهدار................

قلبم لرزید.................

شروع کردم به خوندن....................

دیدم از شروع وبلاگش گفته و از شروع عشقش.............................

تر سیدم.....................

گفتم نکنه از پدرام جدا شده........................

با استرس زیاد بقیه نوشته ها رو خوندم....................

دیدم نه ...............

دارن به سلامت در کنار هم زندگی می کنن..................

تا اومد یه نفس را حت بکشم.....................

واااااااااااااااااااااااای...........

خدای من چی می دیدم.......................

پریسا هم داشت خداحافظی می کرد............................

یعنی اونم مثله مرمری جونم داشت می رفت.......................

مثله آرزو منو تنها می ذاشت..........................

چرا من زودتر به دیدنش نرفتم.................

چرا نرفتم جلوشو بگیرم......................

چرا نشد بهش بگم ......................

ابجی پری اگر کم اومدم .................

اگر دیر اومدم اما همیشه بودم به یادت.....................

چرا وقت نشد بگم.................

ابجی پری اگر بری....................

دیگه این حمی جایی برای رفتن نداره.......................

آآآآآآآآآآآآآآآآآخ.................

قربون اون همی(حمی)نوشتنات ابجی...........................

آخه من که بعد مرمری و آرزو فقط تو رو داشتم...............

پس چرا رفتی..............

حالا که تو رفتی کی بیاد بگه با دلت تصمیم بگیر............

که میاد بهم بگه دل اشتباه نمی کنه................

.................

..............

.........

.....

...

..

.

لینک ثابت |

پنجشنبه دوم آذر 1385-20:22 - آتش

یا فتاح

به نام خدای مهربونم...............

خوابیدی بدون لالایی و قصه...................

بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه..................

دیگه کابوس زمستون نمی بینی............

توی خواب گلای حسرت نمی چینی....................

دیگه خورشید چهره تو نمی سوزونه.................

جای سیلی های باد روش نمی مونه...............

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی..............

یا با تردید که بری یا که بمونی...................

رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی.......

قانون جنگل و زیر پا گذاشتی..............

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی........................

تو،تو جنگل نمی تونستی بمونی........

دلت رو بردی با خود به جای دیگه....................

اونجا که خدا برات لالایی می گه.................

می دونم می بینمت یه روز دوباره.......

توی دنیایی که آدمک نداره...................................................

لینک ثابت |


تمام حقوق این قالب متعلق به Blogskin میباشد.